حیات انسانی⁦⁩⁦

زهره رشیدی

عهد و قول

سلام سرور و سالار دلها

حکمران عشق سرزمین کودکانه ام

در نوجوانی قول داده بودم که ۴۰ روز قبل از طلوع آفتاب دعای عهد را بخوانم و به دیدار روی ماه شما حضور یابم.

اما هربار که روزها زیاد میگشت و من امیدوار ، یک روز صبح برمیخواستم و میدیدم که آفتاب از پشت ابر بیرون آمده و من نتوانستم دعای عهدم را بخوانم آقاجان

یکبار دیگرهم تلاش کردم ولی این بار وقت خواندن نداشتم و زود آفتاب ازپشت ابر بیرون آمد.

آقاجان هربار که تلاش میکردم تلاشم به فرجامی نمیرسید

آه آه که در حسرت دیدار حتی یک لحظه دیدار با غفلت ماندم و حتی ندیدم روی ماهتان را

خوش به حال شهید همت که بیش از ده بار شما را دید و چشمان زیبایش گواه این است .

یوسف گمگشته مومنین کجایی، برگرد

ای عاشق کسب و کار در دین، برگرد

یاد آور روح مومن هر دوجهان

بیا و یه کاری به دل ما برسان

هر چه گشتیم نشد کاری بس به

هرچه خواهیم نشد آسان فرجام

تک و تنها در این دیار غربت ماندیم

نشدیم عاشق و شیدایی آن مه سیرت

نشدیم از دلمان باخبر آن دم از او

نرسیدیم به دیدار مه روی دو عین

ننوشتیم از این نامه برای شَه دل

و نخواندیم از این شعر برای مَه دل

و نماندیم به راه تقوا

و نخوردیم از این عشق که سیراب شویم

چه بسا که گُنهی روی گُنه بار زدیم

بِتِکانیما چیزی نه بساطی نه بساطی

بزنیدیمان نه هواری نه صدایی

بکشیدیمان نه یه دستی بِدِرازیم و نه آهی بکشیم

بلکم آخر یه ندایی برسد که ببخشیدیمتان

به خدا، یار پسندیدیتان

به نگاهی به فروشی برسیدید ارزانیتان

به سپه شاه دلیران بنویسیم اَسامیتان

به لباسی بپوشاندیم اَلبس تنتان

به ندایی بخواندیم اَلقابیتان

به خریدار بدادیم نشانیتان

به نگهبان سپردیم آخر دلتان

به شهید سر میدان بدادیم همراهیتان

به سیه شب بگرفتیم ما روزیتان

به غمی ما بتکاندیم آخر دلتان

به فشاری ببخشیم گناه عمرتان

به طبیبی که دادیم دوای دردتان

به منت که بنهادیم بالا سرتان

به عِشرت که ببخشیم فصل گرمتان

به تمامی ،عمر دادیم ،مال خودتان

فقط یک نماز خواهیم یه روزه

آب و گِلتان بشوییم با آن دلتان

بِبَریم امراض از روح و قلبتان

بشتابیم آخر به دیداریتان

بنگاهیم آخر به پیشانی تان

بدرخشید همچو چراغان در شب

بمانید مانند شهیدان در قبر

بدانید خدا حاضر هست

و بگویید خدایا شکرت

 

آه که سوختن درآتش دوزخ حق من است که نتوانستم روی ماه چون گل خوشبویی چون شما را نظاره کنم.

آه از این همه بی سعادتی بنده که به دیدار شما نرسید و مُرد.

آه از این همه بی عرضگی بنده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *