حیات انسانی⁦⁩⁦

فاطمه نوری ‌‌‌‌‌‌

عمری است که از حضور او جا ماندیم درغربت عصر خویش تنها ماندیم او منتظر است تا که ما بر گردیم ماییم که در غیبت کبری ماندیم شب های جمعه را فقط با یاد تو به بستر می روم .کاش بیایی و مرا از نگاه سرد انسان های اطرافم رهایی بخشی ،راست است که میگویند کسی که عاشق حقیقی باشد جانش را فدای معشوق میکند !! میدانم تا الان فهمیدی که من هم عاشقم ،عاشق تو و آفریدگار بزرگ که اگر حتی یک لحظه نگاهش را از من دریغ کند من نابود خواهم شد اما در زمین کسی نیست که این حال عاشقی مرا درک کند برای انسان های اطرافم انسانیت دیگر معنایی ندارد نمیدانم چرا ما این دنیای کوچک و بی ارزش را به دنیای بزرگ و با ارزش فروختیم من عشق را از پروانه آموختم همان طور که شاعر بزرگوار سعدی میگوید: ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز کان را خبری شد خبری باز نیامد راستی این عشق چیست که تمام وجود مرا درگیر خود کرده میدانی که هر روز جمعه ها فقط به امید اینکه تو امروز می آیی و این لحظات چشم انتظاری به پایان میرسد چشم به این جهان می گشایم آری این ما انسان ها هستیم که در غیبت کبری ماندیم پس برای ما باز هم شبانه دعا کن و اشک بریز تا شاید خداوند هم با وجود تو ما گناهکاران را بخشید ..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *