حیات انسانی⁦⁩⁦

حامد عرفانی

دریایی ناگهان از قامتت خجل شد. صحرایی از نور تو در لحظه ای بوستان شد. چشمانم از یادتو از اشک،نیل شد.دلم از این دنیای فانی سیر شد.
ای که رنگ را بر دل میزنی و بر عاشقان بوسه میزنی، باری دیگر رُخت را بر جهان آشکار نما؛تا آنچه از جان داریم را بر پایت بساط کنیم.
ای امام،خاطراتی از تو ساختم ، از چشم هایی که به انتظارت دوختم و در یاد تو سوختم.
نیامدی! نیامدی که غنچه ی وجودم را شکوفه کنی . نیامدی که فردای جهان را به خورشید وجودت طالع کنی.نیامدی که در قلبم کمی خانه کنی . نیامدی که این غم را ویرانه کنی…
لحظه ای آنچه از تو دانستم را بر کاغذ وجود نگاشتم. باد در گوشم غلتید که ای انسان نما، هیچ نمی‌دانی.از پرستو بپرس در یاد کیست.از گلستان بپرس که شکوفه اش از آن کیست. به دریا بنگر که برای او تاب میخورد.گردون را صدا کن که برای که می‌گردد…
هرچه که بگردی، رخ از آن والای دل نشینمیابی. هرچه برگردی،سایه ی او بر جهان بینی که غفلت تو از دیدنش ،زنگار برافراشته و عاجز است.
تو را دوست دارم.انتظارت دل از من ربود و چشمان بی رنگ و لعاب من به دیده ی تو روشن شد
کمی حضور کن تا آنچه سنگ شد، آب شود و روان .چنان که بشوید سیاهی و ناپاکی هارا و در هم بشکند کاخ نفرت را .
خالص است این جان به پای تو و نارس است آن کس که نبیند رخ مهتابی تو.
گرمایی که می‌رسد بر خاطرم از ان توست. انچه می‌رقصد بر این کاغذ و چوب ، به فرمان توست.
آنچه میبینم همه میراث جان های پاک پدران توست.آنچه میخواهم کمی هم نشینی با چهره ی رنگین توست.
باش اینجا که دل بی قراری میکند. عشق در گوشه ای از روح من فریاد میکند.باش که این ادم عاشق
محتاج است به نور تو.هرچند که این عشق نباشد جز در حضور تو.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *