حیات انسانی⁦⁩⁦

پردیس حیدری

ســـــلام مــــولاےخوبمـ…
این روزها که همچون باد میگذرد
هر لحظه اش نبودنت را
به رخ دلـم میکشد…
دلـم بین نبودن و بودنت سـرگردان است…
نیستی و نمی بینمت،هستی و حست میکنم…

آقا دلم گرفته…
تنها ترین امام زمین، مقتدای شهر
تنها، چه میکنی؟ تو کجایی؟ کجای شهر؟

هر سه شنبـه در توسل های دلتنگی…
هر جمعـه در ندبه های فراق…
هر روز؛هر لحظه سخت است مولا…
سخت است این که تو باشی همین اطراف
و من محروم باشم از تو…
از دیدنت…از شنیدن صدایت و…

خستـه ام…
خسته از غرق شدن در روز مرگـی ها…
و ترس از غفلت از شما…
خسته از شهری خاکستری؛
چه روزهایی که به جای طلوع روی ماهتان،غروب آسمان را تماشا کردیم…

آقاجان…
حسرتی به دل‌هایمان مانده برای دیدنتان؛ قلب‌هایی بی‌قرار مانده برای آمدنتان؛
به خدا که این روزها فهمیده‌ایم به این طبیب و آن طبیب رو زدن،تنها عمق جراحت را بیشتر می‌کند.
درد ما یک درمان دارد و آن شمایید،
ای حضورتان مرهمی بر زخم‌ های عالم…

 

آقـای من…
گاهی حس وصلہ ای ناجــور را دارم…
می ترسم از “جــور” شدن با این دیار…
این دیارِ بی تو…

مولای نازنینم…مهربانم!
دلم گرفتـه از اینجا
دلم فقط تـــو را میخواهد…
فقط تو را…

جمعه… غروب… گریه ی بی اختیار من…
آقا دلم گرفته شبیه هوای شهر

|بِدَمِ المَظلوم،عَجِّل الفَرَجَ المَظلوم|

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *