حیات انسانی⁦⁩⁦

مریم صالحی

“هو”

موجِ دریایِ دلم طوفانی است
قلبِ من درحالت بحرانی است

چشم بر راهِ عبورت دوختم
هردمی ازهجرِ رویت سوختم

درخیالم می روم تا جمکران
اوجِ اندوهم رسد تا بیکران

خسته ام اذنِ دخولم می دهی؟!
مانده در راهم عبورم می دهی؟!

باهمین حالت قبولم می کنی؟!
واردِ دریایِ نورم می کنی؟!

درخیالم زیر باران می روم
هم نوا با ندبه خوانان می روم!

صحنِ دل را جای پایت می کنم
چشم دل را خاک پایت می کنم

آمده نوری ز طاقِ آسمان
سبز وزیبا گشته باغِ جمکران

درمیان جمعیت گم می شوم
مست از این پیمانه وخم می شوم

کاش من جای آن کاشی شوم
تا ابد در جمکران باقی شوم

کاش آقا یک نظر برمن کنی
آتشی ازنو به پا در من کنی

کاش با نامت مسلمان می شدم
از برایت هم چو سلمان می شدم

اذن می خواهم که مجنونت شوم
پیش مرگِ قلبِ محزونت شوم

با وضو می گویم این احساس را
ترجمان سوره ی اخلاص را

خانه دل را زغیر خالی کنم
جنس انسان بودنم عالی کنم

با دو انگشتِ تو دریایی شدم
درمیانِ حوضِ دل ماهی شدم

آمدم تا جان دهم با خنده ات
نورگیرم از رخِ تابنده ات

ای خوشا با لحنِ تو عاشق شدن
یک شبی محبوب را لایق شدن

ای خوشا در چشمِ تو باران شدن
راهیِ کاشانه جانان شدن

ای خوشا روزی که در خون خفته ام
شعر دلتنگی چو مجنون گفته ام

دست در دست تو ساقی می شوم
رهسپار کوی باقی می شوم..

مبتلا..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *