حیات انسانی⁦⁩⁦

محدثه محمدی

انتظار بی شمار…

در توانم نیست دیگر ،صبر غایب بودنت

من همان گمگشته ی حیران و بیمار توام

دیده‌ام کور است و تابم طاق از دیدار یار

در مسیر کوی تو ،گه شادم و گه گاه خوار

من که پستم، لایق خوبی ز سویت نیستم

کاش اما تو بدانی،محضِ هجرت زیستم

کاش روزی از پسِ پرده برون می آمدی

کاش دستی بر سرِ محزونِ گریان می زدی

کاش ‌و اما و اگر بیتی‌است محض سرخوشی

ورنه ،من هم خوب می دانم نداری دل خوشی!

من که سر بر زیر دارم از گناهِ بی شمار

صبح و شب کارم شده افسوس بهر حالِ زار

منتظر ماندم بیایی،شاهد حُزنَم شوی

من که سر بر خاک نگذارم،مگر پیدا شوی…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *