حیات انسانی⁦⁩⁦

زینب احمدیان

بسم الله الرحمن الرحیم و بذکر ولیه

یک هفته دیگر هم گذشت…
و من، کودکی بی دست و پا، در این شهر هزار رنگ و هزار چهره گم شده‌ام …
دست پدرم را ول کرده ام و مثل کودکی بی پناه، در مسیر اشتباه خود می دوم‌.
راست می گویند…
انسان هنوز این عادت اشتباه خود را دارد. هر گاه گم می‌شود سریع تر می دود!
یک نفس می دوَم و پشت سرم را هم نگاه نمی کنم.
نگاه نمی کنم که در پشتم، شیشه ی عمرم در زیر چرخ های غفلت خرد شده است.
دست پدر را ول کرده ام و چشمانم از بیراهه های دنیا، تمنای وصال سعادت می کنند. پدر را گم کرده ام و مثل ماهی از تنگ بیرون افتاده ای،
بی ثمر……
بی درنگ…..
تکان می خورم و وصل دریا را آرزو می کنم‌.
من کودکی ناتوان‌ام، که نمک گیر این دنیای پست شده است.
اما در این شب، می خواهم لحظه ای بایستم و به راهی که در آن هستم نگاهی بیندازم.
و به جای پیدا کردن جواب معادله ی ریاضی، معادله عشق را حل کنم و مجهول عالم را بیابم….
این‌بار که او را پیدا کنم، سوگند می‌خورم که دیگر دامانش را رها نخواهم کرد…
اللهم عجل لولیک الفرج

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *