حیات انسانی⁦⁩⁦

خانم پریسا رستگار:

جمعه هایم پس از جمعه هایم گذشتند….دقایق پس از دقایق…چشمم به در بود..دری ک روز های طولانی به امید باز شدنش بودم…دری ک نیاز داشتم تا دلدارم بیاید…روزنه امیدم هر هفته در غروب جمعه کمتر میشد…ایا می اید؟ایا میتوانم خود را به او ثابت کنم؟!
زبان قاصر از توصیف عشق و عطشی بود ک در رگ هایم جریان داشت…کلمات در کنار همدیگر قرار گرفته بودند و همانند دژکوبی به دروازه مغزم میکوبید…امیدم دیگر رو به اتمام بود…دیگر در زیستن دراین دنیای چرک ک سرشار از دزد های رویا بود خسته شده بودم…دیگر دلیلی غیر از او نداشتم…چشمانم به دستگیره دری بود ک میتوانستی رد های کوچک زنگ زدن را شاهد باشی…همیشه شاهد خوشی های دیگران بودم ولی اینک دیگر صبری در سلول هایم نمانده بود نیازمند او بودم…ناگهان صدای دستگیرع در امد در باز شد و چشمانم به چشمانش دوخته شد…اینک غیرممکن ممکن گشت…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *