حیات انسانی⁦⁩⁦

خانم هدا حشمتیان:

مگر بعد از یوسف ، یعقوب دردی بجز ندیدن نورچشمی اش نداشت ؟ گیریم فراغ یوسف و ندیدن اش را کنار بگذاریم ، یعقوب مگر زخم زبان نشنید ؟ مگر طعنه نشنید ؟ مگر قحطی ندید و مگر فقدان بنیامین بار دیگر قلب رنجورش را نشکست ، چه شد که همه ی دردها را از یاد برد با نسیمی که بوی یوسف میداد ؟ این زمین بی پیر هم کم درد نکشیده ، کم بلا به جانش نیفتاده ،اما یقین دارم که زمین کهنسال ، سرد و گرم چشیده با آمدنت جوان می شود ، و رنج های روز به روز و ساعت به ساعتش را فراموش خواهد کرد .زمینی که دردها ورنج ها و هزاره ها را از سر گذرانده ، زمینی که سنگ های گرانسنگ را بر گرده ی برده ی مصری دیده ، زمینی که خون سرخ پسرکان بنی اسراییل فرو چکیده از چنگال فرعونیان سرخ گونش کرده و زمینی که پژواک شلاق بر گرده ی بلال شنیده و خون سرخ حسین بر پیشانی اش ریخته و بسی رنج ها که با چشم خود دیده و چه غریو تظلم خواهی که با گوش شنوای خود نشنیده ، زمینی که گرد پیری بر صخره ها و سنگ ها و کوه هاش نشسته …
اما تو بگو ، کدام درد گران مایه تر از نیامدنت ای مفزع مظلومین ، کدام داغ، جگر سوز تر از مصیبت عظمی حس نکردن قدم هایت بر تن خاکی زمین ای تجدید کننده ی احکام فراموش شده ی الهی ؟ کدام حزن غم افزا تر از نپیچیدن صدایت در کوچه کوچه های این زمین خاکی ، ای از هم گسلنده ی پلشتی ها آنگاه که در بر و بحر ظاهر می شوند؟
کدام حسرت خرد کننده تر از بار نداشتنت بر شانه های زمین ای طلعت رشیده ی کمال ها و ای پیشانی بلند فضیلت ها؟
می بینی که چشمه ها خشکیده اند مانند چشم های از گریه سپید شده ی یعقوب .
می بینی که شادی نماند و غم ها خیمه افراشتند و بیت الاحزانی به پهنه ی زمین در فراغت بر پا شد که حتی بادهای موسمی هم شمیمی از پیراهنت نمی آورد و هیچ قاصدکی در آن خبرهای تازه با خود ندارد .
در این کهنه خاکدانی که لحظه به لحظه گریبان چاک می کند از دوری ات و دردهایش را گسل به گسل در تنش می دواند و از تنوره ی آتش فشان هاش فریادش را به آسمان می رساند ،دردی جگر سوزتر ازغیبت تو نیست . بیا که این پیر بلا دیده ی سالیان را تنها رنگ و بوی تو جوان می کند ، آن چنان که پیراهن یوسف با چشم های یعقوب و بی قراری اش کرد …

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *