حیات انسانی⁦⁩⁦

خانم زینب رضایی مهر:

یا صاحب الزمان!
امروز جمعه بود، باز هم مثل جمعه های قبل، صبح زود با خوشحالی و ذوق و شوق فراوان از خواب بیدار شدم و با عجله صبحانه ای خوردم و رفتم سراغ کارهای خونه.. ظرف هارو شستم،خونه رو قشنگ جارو زدم،حیاط رو عین دسته گل کردم، به همسایه ها خبر دادم و اومدن با کمک همدیگر کوچه رو عین الماس برق انداختیم…
اومدم خونه و لباس نو هام پوشیدم و رفتم سراغ آشپزخانه.. بهترین غذا هایی که بلد بودم رو پختم و یه میز حسابی چیدم،،پرسیدن که چرا اینقدر هول کردم، آیا مهمون داریم؟گفتم: اره… چشام از خوشحالی برق میزد،گفتم:قراره عزیزترین و بهترین مهمون دنیا بیاد.. پرسیدن مگر این مهمون کیست، که تو از صبح از خوشحالی سر از پا نمیشناسی؟گفتم:امروز جمعه است..قراره یوسف زهرا بیاید…
سر میز نشستم و منتظرت بودم که بیایی، انقدر منتظرت ماندم که سر میز خوابم برده بود.. بیدار شدم، دیدم غروب شده و تو هنوز نیامدی…! اشک در چشمانم حلقه زد و با دلی شکسته سراغ فال حافظ رفتم،، فال گرفتم،می دانی چه آمد؟؟؟
“یوسف گم گشته باز آید به کنعان، غم مخور”
وقتی جواب فال را دیدم کمی امیدوار شدم و با دست های لرزان، اشک چشم هایم را که روی گونه هام سرازیر شده بود پاک کردم و بغض گلویم را قورت دادم و گفتم: این جمعه هم گذشت و باز نیامدی، من با دلی شکسته و چشم هایی پر اشک منتظرت می مانم و آرزو میکنم که جمعه بعدی بیایی و به انتظار ما پایان دهی…!
جمعه‌ها میگذرند، تو هنوز نیامدی/ دلها می‌شکنند، تو هنوز نیامدی..
چشم ها در انتظارند،تو هنوز نیامدی/ قلب ها کینه ندارند، تو هنوز نیامدی..
یتیمان دگر طاقت ندارند، هر روز را چشم انتظارند، تو هنوز نیامدی..
بیا و با آمدنت جهان را شاد کن/ اشک چشم یتیمان را، با دست خودت پاک کن..
بیا ای عزیز زهرا، بیا ای امید عالم/ میرویم ما بدون تو، به سمت خاری و ذلت..
جهـان در انتظـار توست،،جان مــادرت بیـــــــااااا….
اللهم عجل لولیک الفرج

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *