حیات انسانی⁦⁩⁦

آقای رضا صانعی پور:

سلام مولا جان
می‌دانم قبل از من شما سلام کردید؛ اصلا شما همواره اول سلام می‌کنید و این حقیر انقدر بی‌معرفتم که بعضاً سلامتان را پاسخ نمی‌گویم؛ آخر نمی‌شنوم؛ نمی‌شنوم سلامتان را آقا جان؛ هیاهوی جهان گوش‌هایم را کر کرده!
آه؛ تا کی صدای سلامتان را نشنوم و آه از بی‌معرفتی من، چرا که من خود حجاب خودم هستم!
از سلام که بگذریم؛ باید ممنون باشم که اجازه درد‌ودل به من دادید؛ الهی شکر!
هر چند کلمه که در افکارم پیش می‌روم لفظ آه بر زبانم جاری می‌شود؛ به یاد لطف و خوبی‌های شما و به یاد بی‌ادبی‌ها و پرده‌دری‌های خودم و نامه‌ی اعمالی که هر هفته به محضرتان ارائه شده؛ خجالت می‌کشم.
آه از بی‌معرفتی من…
با اجازه‌تان؛ کمی راحت و صمیمانه‌ بگویم!
پدرجان؛ آقای من؛ غلام و دست بوستان هستم؛ مرا ببخشید که زینت شما نبودم!
همیشه گفته‌ام کفتر جلد بامتان هستم؛ اما نه، نبودم! وقتی می‌پرم؛ هوایی می‌شوم و راه را گم می‌کنم و به هوای دانه‌ بر بام دیگران می‌نشینم؛ من جلد بامتان نبودم ولی شما صاحبم بودید و پی من آمدید؛ دوستتان دارم!
پدرجان؛
می‌ترسم بعد از مردنم بیایی یا اینکه بیایی و دشمنت باشم!
خیلی می‌ترسم!
در برزخ ترس و امید گیر افتادم؛ ترس از خودم و امید به رافت پدرانه‌ات.
از من و افکارم بگذرم…
آقا جان تو را قسم می‌دهم به مادرتان برترین زنان عالم؛ اگر دلیل نیامدنت منم؛ دعا کن که بمیرم؛ نمی‌خواهم بیش از این لباس دوستانتان را به تن کنم و در باطن خیانت کار باشم!
از طرف جوانی گنهکار و بی‌معرفت که دوستتان دارد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *